يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )

44

مجموعه مصنفات شيخ اشراق

« حدوث « 1 » ذاتى » گوئيم . و ممكن را توان گفت كه نااستحقاق « 2 » وجود دارد بنفس خود « 3 » ، اما نتوان گفت كه استحقاق ناوجود « 4 » دارد بنفس خويش كه آنگاه ممتنع شود ، و از اينجا نكته‌اى ياد كنيم « 5 » :

--> ( 1 ) حدوث : حدث THF ( 2 ) كه نااستحقاق : كه استحقاق FSH ( 3 ) بنفس خود : بنفش خويش H + نه S ( 4 ) ناوجود : وجود TF ( 5 ) ياد كنيم : + بدان كه چون چيزهاى نامنقسم بدانيم آنست كه ما مىتوانيم كه ذات بارى تعالى بدانيم و نقطه و وجود بدانيم . و ايضا هيچ شك نيست كه ما چيزى مىدانيم و آنچه ما مىدانيم اگر بسيط است ، مقصود حاصل است ، و اگر مركب است و معلوم است كه دانستن مركب جز بدانستن بسائط او نبود ، پس على كل حال بايد كه ما بسايط مىدانيم . اما آنچه هر چه چيزهائى نامنقسم داند ، بايد كه نه جسم بود و نه جسمانى زيرا كه جسم ابدا منقسم است ، زيرا كه ما بضرورت عقل مىدانيم كه آنچه در يك جانب جسم است غير آن بود كه در ديگر جانب اوست . اگر قائلى گويد اين سخن باطل است بنقطه ، جواب : نقطهء نزديك ما وجودى ندارد در خارج ، زيرا كه او نهايت خط است و نهايت هر چيزى بر رسيدن او بود و بر رسيدن چيزى امرى ثابت نبود ، پس معلوم شد كه هر چه باشد در جسم منقسم بود . پس اگر علم به چيزهائى نامنقسم در جسم باشد ، پس بايد كه آن علم منقسم بود ، ليكن اين محال است ، زيرا كه اگر آن علم منقسم شود با هر يك از اجزاء آن علم علم باشد يا نباشد . اگر نباشد چون اجزاء جمع شود با هم بر آن حال كه پيش از اين بوده باشد نماند و پيش از آن علم نبوده‌اند . پس در حال اجتماع هم علم نباشد ، پس لازم آيد كه علم علم نبود و اين محال است . و اگر چيزى حادث شود و آنچه پيش از آن بوده باشد اجزاى علم نباشد ، پس اجزاء محل باشد . و ايضا سخن در آن حالت كه حادث شود چون سخن شود در اول اگر منقسم باشد . و اما اگر آن اجزا هم علم باشد از دو حال بيرون نبود : يا هر يك از اجزاء آن علم متعلق باشد بكل آن معلوم ، پس لازم آيد كه كل مساوى جزء او بود و اين محال است ، زيرا كه ما پيدا كرديم كه معدوم قسمت‌پذير نيست و او را بعض و جزء نيست . پس معلوم شد كه علم بچيزهاى نامنقسم محال باشد كه حاصل بود در جسم و جسمانى . پس محل آن علم بايد كه جوهرى باشد نه جسم و نه جسمانى و آن نفس ناطقهء ماست . برهان دوم آنكه هر كس بضرورت عقل ميداند كه او همانست كه پيش ازين به دو سال و سه سال موجود بود و كيف و لا را مىداند كه او پيش از اين بده سال بفلان شغل مشغول بود و دانستن آنچه پيش ازين بده سال بفلان شغل مشغول بود بر آنچه بداند كه او اكنون آنست كه پيش ازين بده سال موجود بوده است ، زيرا كه ما بضرورت عقل مىدانيم كه ما همانيم و همان خواهيم بود كه پيش ازين بده سال موجود بوديم ، ليكن جملهء اجزاء ابعاض در تبدلست بسبب نشو و نمو و فربهى و لاغرى و بيمارى و تندرستى و گرسنگى و سيرى و انواع تخيلات و . چون اجزاء ما